-آیا شیرازیها خستهاند؟
خیر! فقط اسمشون بد دررفته است! وگرنه خیلی هم عملگرا و پایهاند. دفعه قبل که نسرین به آقای اسدیِ راننده، هدف کارمان را توضیح میداد من امید چندانی به اینکه توجهی بکند یا اصلا شنیدهباشد نداشتم. اما این بار دشت اولمان محصول خانه ایشان بود و حسابی چراغ دلمان را روشن کرد. کاربلدی و آدرسدانی جای خود، نکتهسنجی و شوخطبعی و همزمان شعور و ادب و ظرفیت ایشان تابآوریمان در بیش از شش ساعت خیابانگردی در هوای مرداد یزد را به شکل محسوسی بالا برد.
-از کی تا حالا به زباله میگن محصول؟
جواب: از اون روزی که تصمیم گرفت سرنوشتش را عوض کنه و برگرده به دایرهی رقصان حیات. از اون روزی که شیرابه نشد و نامهربانی نکرد بلکه غذا شد و مهربانی کرد
-شهرداری چرا ماشین میده به شما؟
چون کاهش شیرابه شهری به نفع واحد پسماند و همه شهروندان هست و آقای مهندس رحیمدل مدیر مسئول پسماند شهر درک واضحی از این کار دارند!
(بر خلاف سازمان محیطزیست که وقتی برای معرفی طرح در سیمای استانی با آن تماس گرفتیم حتی نتوانست متوجه اصل موضوع شود چه برسد به هدفش. البته درنهایت از ناامیدشدنمان ناامید شد و ما هم لبخند ملیح زدیم)
-برخورد مردم چطور بود؟
دیشب مخاطبان فهیم و آگاهمون نه فقط با آب و خاک که با ما هم خیلی مهربانی کردند. از شربت و کیک خونگی و شاخهگل تا "آخ الهی بیمیرم اقه خسه شدِد" اما آس بازخورد آنجا برای ما رو شد که مرد زیرپیرهنیپوش میانسال با نگاه خسته و شاکی روکرد به ما که: زباله خشکیا خو صب میان!
یعنی اونقدر توی ماشین با مرور آن صحنه بیصدا ریسه رفتیم که قشنگ ریست فکتوری شدیم و اندروفین پمپ شد به کلهمان! سیما بینا هم دم گرفت توی خیالمون که: جومه نارنجی جونوم رخساره نارنجی!
درباره این سایت